نرگسنرگس، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره

فرشته ای بنام نرگس

بدون عنوان

1390/12/5 18:23
نویسنده : زهرا
233 بازدید
اشتراک گذاری

نرگس جونم :

دیروز رفته بودیم داراب ، یه نیم ساعتی می شه که برگشتیم . خیلی خوش گذشت .

بابایی داره به تو شیر میده منم نشستم تا بقیه را برات تعریف کنم :

خلاصه :

من سه روز توی بیمارستان بستری بودم بدون اینکه بچه ای پیشم باشه و تو هم ده روز توی آی سی یو بودی بدون اینکه حتی بتونی شیر بخوری ( از طریق لوله از راه بینی شیر می خوردی ) . بابایی هم یه پاش جلو آی سی یو بود یه پاش هم پیش دکتر های بیرون از بیمارستان . روز دوم گفتند تشنج کردی ( که دروغ بود ) روز سوم هم گفتند خونریزی مغزی کردی .

وقتی می دیدم زنهای دیگه که زایمان کرده بودند بچه شون پیششون بود و بهش شیر می دادن ، خیلی اعصابم خورد می شد هیچ کس هم پیشم نبود .

دلم پیش تو بود .

نمی دونستم چی به سرت اومده و آینده چه جوری می شی . به حدی عصبی بودم که می خواستم از بیمارستان فرار کنم .

 

( این عکس روز دومه ، یواشکی ازت گرفتم )

اگه بدونی چقدر من و بابایی جلو در آی سی یو اشک ریختیم و دعاکردیم . چقدر خدا را صدا زدیم . چقدر همه برات دعا کردن .

روز هشتم که توی آی سی یو بودی شب تولد حضرت فاطمه ( روز مادر ) بود . خیلی دلم گرفته بود . توی اتاق کنار تو زیارت آل یاسین خوندم

بعدش هم با بابایی رفتیم شاهچراغ تا برات دعا کنیم . راه بسته بود . با شکم پاره ، هر جوری بود رفتیم شاهچراغ . من داخل نرفتم . گفتم هروقت نرگسی خوب شد با نرگسی میام عرض ادب . خیلی دلم شکسته بود . تنها هدیه ای که می تونست منو برای روز مادر خوشحال کنه مرخص شدن تو بود . اینو از ته دلم از خدا خواستم و بعد هم برگشتیم خونه عمو رسول . قبل از خواب دیگه خیلی خسته بودم . از دعا کردن خسته بودم . گفتم خدایا دیگه نمی تونم صدات کنم . فقط می خوام وقتی بیدار شدم زنگ بزنن و بگن نرگس خوب شده همین .

و زود خوابم برد .

نمی دونم بابایی تا کی داشت دعا می خوند .

چشم که باز کردم ، من و بابایی با حالتی خسته و پر از غصه به هم نگاه کردیم . یه دفعه صدای زنگ موبایلم منو به خود آورد .

باورت نمی شه .

قلبمون داشت از جا کنده می شد . ظرف یک ثانیه همه مدل خبری از ذهنم گذشت .

با ترس و لرز جواب دادم

گفتن بچه خوب شده و گرسنه هست . بیا بهش شیر بده !!!!!!!!

اشک از چشمامون جاری شد و با سرعت اومدیم بیمارستان .

50 سی سی شیر خوردی و فرداش هم مرخص شدی .

نمی دونی چقدر خوشحال بودیم . به همه خبر دادیم و همه خوشحال شدن .

 

بقیه شو بعداً برات می نویسم عزیزم . فعلاً بای بای تا بعد

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

الهه
5 اسفند 90 21:25